اسم

مخلب

(مِ لَ) [ ع. ] (اِ.) چنگال، دندانه. ج. مخالب.

    مخلخل

    (مُ خَ خَ) [ ع. ]
    ۱- (اِمف.) رخنه شده، دارای رخنه.
    ۲- خلخال به پا کرده.
    ۳- (اِ.) موضع خلخال در ساق پا.

      مخلط

      (مُ خَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- آمیخته کننده.
      ۲- فساد کننده، تخلیط کننده، دو به هم زدن.

        مخلف

        (مُ لِ) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- آن که کسی را جانشین خود کند، جانشین کننده.
        ۲- آن که وعده خلاف کند.
        ۳- در فارسی: کبوتر بچه‌ای که پر بر پایش رسته باشد.
        ۴- پسر خوش شکل.

          مخضرم

          (مُ خَ رَ) [ ع. ] (اِمف.)
          ۱- مرد ختنه ناکرده.
          ۲- سیاهی که پدرش سفیدپوست باشد.
          ۳- آن که دعوی نسبتی کند و دعوی او راست نباشد.
          ۴- آن که بخشی از عمر خود را در عهد جاهلیت و بخش دیگر را در دوره اسلام گذرانیده.

            مخلف

            (مُ خَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.)
            ۱- آن که چیزی را از خود بجا می‌گذارد.
            ۲- آنکه کسی را خلیفه و جانشین خود کند.

              Scroll to Top