اسم

محجم

(مِ جَ) [ ع. ]
۱- (ص.) رقیق، تنگ.
۲- (اِ.) آلت حجامت، شاخ حجامت.

    محرابی

    (~.) [ ع – فا. ]
    ۱- (ص نسب.) منسوب به محراب.
    ۲- (اِ.) مسجد.
    ۳- نوعی شمشیر.

      محجن

      (مَ جَ) [ ع. ] (اِ.) هر چوب سرکج مانند چوگان. ج. محاجن.

        محرر

        (مُ حَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- نویسنده، نگارنده.
        ۲- آزادکننده.

          محجه

          (مَ حَ جِّ) [ ع. محجه ] (اِ.) راه، میانه راه.

            محجوج

            (مَ) [ ع. ] (اِمف.) کسی که توسط حجت و برهان مغلوب شده، مغلوب به دلیل.

              محجور

              (مَ) [ ع. ] (اِمف.) شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی ندارد و به حکم دادگاه زیر سرپرستی شخص دیگری قرار می‌گیرد.

                Scroll to Top