اسم

مجحوف

(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- پاک ببرده، فرا رفته از روی زمین.
۲- در علم عروض جحف آن است که «فاعلاتن» را خبن کنند تا «فعلاتن» بماند، آنگه فاصله از آن بیندازند «تن» بماند؛ «فع» به جای آن بنهند و «فع» چون از «فاعلاتن» خیزد آن را مجحوف خوانند.

    مجاور

    (مُ وِ) [ ع. ] (اِفا.) همسایه، همجوار، در کنار دیگری، کسی که به قصد ثواب در کنار یک بنای مقدس اقامت می‌کند.

      مجد

      (مَ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- بزرگی، بزرگواری.
      ۲- جلال، سربلندی.

        مجبوب

        (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
        ۱- خصی کرده.
        ۲- در علم عروض جب انداختن هر دو سبب «مفاعلین» است، «مفا» بماند، فعل به سکون لام به جای آن بنهند و فعل چون از «مفاعلین» منشعب باشد، آن را مجبوب خوانند یعنی خصی کرده به سبب آن که هر دو سبب از آخر آن انداخته‌اند.

          مجتث

          (مُ تَ ثّ) [ ع. ] (اِمف.)
          ۱- از بیخ برکنده شده.
          ۲- نام یکی از بحور شعر بر وزن دو بار مفاعلن فعلاتن.

            Scroll to Top