اسم

متکلف

(مُ تَ کَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) آن که کاری را متعهد شود و خود را در رنج و سختی بیندازد، دارای تکلف.

    متکلف

    (مُ تَ کَ لَّ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- آن که کاری را متعهد شود و به رنج و زحمت انجام دهد.
    ۲- کسی که به رنج و زحمت شعر گوید.

      متقوم

      (مُ تَ قّ وِّ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- راست شونده، قوام گیرنده.
      ۲- در فارسی قیمتی، گران بها.

        متقارب

        (مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- نزدیک شونده، نزدیک به یکدیگر.
        ۲- نامِ یکی ازبحور شعر که از هشت فعولن تشکیل شده‌است.

          متقارع

          (مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
          ۱- قرعه زننده میان یکدیگر.
          ۲- نیزه زننده با هم.

            متقاصر

            (مُ تَ ص) [ ع. ] (اِفا.) بازایستنده از امری، اظهار کوتاهی نماینده ؛ ج. متقاصرین.

              متقاطر

              (مُ تَ طِ) [ ع. ] (اِفا.)
              ۱- قطره قطره چکیده.
              ۲- دسته‌های پیاپی آینده.

                پیمایش به بالا