اسم

فرغانج

(فَ) [ تر. ] (اِ.) = فرغانچ: ماده (گاو، خر) فربه پر گوشت.

    فرغر

    (فَ غَ) (اِ.)
    ۱- جوی آب.
    ۲- خشک رود، جایی که آب از آن گذشته و مقدار کمی آب به جا مانده باشد.
    ۳- گودال، آبگیر.

      فرغول

      (فَ) (اِ.) = فرغل:
      ۱- تأخیر، درنگ.
      ۲- اهمال، غفلت.

        فرشک

        (فَ رِ) (اِ.) سه چهار دانه انگور درهم بسته، غوره.

          فرصاد

          (فِ) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- درخت توت یا توت سرخ.
          ۲- میوه توت.
          ۳- رنگی است سرخ.

            فرصت

            (فُ صَ) [ ع. فرصه ] (اِ.)
            ۱- وقت مناسب برای انجام دادن کاری.
            ۲- مجال، وقت.

              فرض

              (فَ رْ) [ ع. ]
              ۱- (مص م.) واجب گردانیدن.
              ۲- پنداشتن.
              ۳- (اِ.) آن چه که خداوند بر انسان واجب کرده.
              ۴- گمان، پندار.

                پیمایش به بالا