اسم

فدرنگ

(فَ رَ) (اِ.)
۱- چوبی که پشت در می‌انداختند تا در باز نشود.
۲- چوبی که رختشوی‌ها رخت را به هنگام شستن به آن می‌کوبیدند.

    فدره

    (فَ رِ یا رَ) (اِ.) بوریایی که از برگ خرما و غیره بافند و بر بالای چوب‌ها و پروارهای سقف اتاق‌ها اندازند و گل و خاک بر بالای آن ریزند.

      فدفد

      (فَ فَ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- فلات سخت و دشوار.
      ۲- دشت، زمین هموار.

        فذلکه

        (فَ ذْ لَ کَ یا کِ) [ ع. فذلکه ]
        ۱- (مص م.) به پایان رسانیدن حساب.
        ۲- مطلبی را به اجمال آوردن.
        ۳- (اِ.) خلاصه کلام.

          فر

          (فَ رّ) [ ع. ]
          ۱- (مص ل.) گریختن.
          ۲- (اِ مص.) گریز.

            فر

            (فَ رْ یا رّ) [ په. ] (اِ.)
            ۱- فروغی ایزدی که بر دل هر کس بتابد اورا بر دیگران برتری می‌دهد.
            ۲- شکوه، جلال.
            ۳- زیبایی، برازندگی.

              پیمایش به بالا