اسم

فر

(فَ رْ یا رّ) [ په. ] (اِ.)
۱- فروغی ایزدی که بر دل هر کس بتابد اورا بر دیگران برتری می‌دهد.
۲- شکوه، جلال.
۳- زیبایی، برازندگی.

    فر

    (فِ) [ فر. ] (اِ.)
    ۱- نوعی کوره یا اجاق در بسته برای پخت و پز.
    ۲- نوعی ابزار فلزی گرم شونده برای چین و شکن دادن به موی سر.
    ۳- ابزار مشابهی که در گل سازی برای شکل دادن به گل‌ها به کار می‌رود، اتوی گل سازی.

      فحم

      (فَ) [ ع. ] (اِ.) اخگر خاموش، انگشت.

        فحوی

        (فَ حْ وا) [ ع. ] (اِ.) مضمون، مفهوم سخن.

          فخ

          (فَ) [ معر. ] (اِ.) دام، تله. ج. فخاخ، فخوخ.

            فخار

            (~.) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- سفال، گل خشک.
            ۲- سبو.
            ۳- در فارسی به معنای کوزه گر.

              فخامت

              (فَ مَ) [ ع. فخامه ]
              ۱- (مص ل.) ستبر گردیدن.
              ۲- بزرگوار گشتن، گرامی شدن.
              ۳- (اِمص.) بزرگواری.

                فخذ

                (فَ یا فِ) [ ع. ] (اِ.)
                ۱- ران. ج. افخاذ.
                ۲- خویشاوندان مرد که از نزدیک ترین عشیره او باشد. ج. افخاذ.

                  فخر

                  (فَ خْ) [ ع. ]
                  ۱- (مص ل.)نازیدن، مباهات کردن.
                  ۲- (اِمص.) بزرگ منشی، افتخار.

                    پیمایش به بالا