خلخال

(خَ) [ ع. ] (اِ.) حلقه‌ای فلزی که زنان برای زینت به مچ پای خود می‌اندازند. ج. خلاخیل.

    خلد

    (~.) [ ع. ] (اِ.) پستانداری است که از حشرات تغذیه می‌کند و چشمان وی ضعیف است و در زیر زمین زیست می‌نماید؛ انگشت برک.

      خلد

      (خُ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- دوام، بقا.
      ۲- بهشت.

        خلر

        (خُ لَ) (اِ.) گیاهی است جزو دسته پیچی‌های دارای برگ‌های کوچک و گل‌های سفید یا آبی و یا زرد که دانه آن خوردنی است.

          خلسه

          (خَ س ِ) [ ع. خلسه ]
          ۱- (اِمص.) ربودگی.
          ۲- (اِ.) فرصت مناسب.

            خلش

            (خَ لِ) (اِمص.) فرو بردن چیزی باریک و نوک تیز در جایی.

              خلط

              (خِ) [ ع. ] (اِ.)
              ۱- آنچه با چیز دیگر آمیخته شده باشد.
              ۲- هر یک از سرشت‌های چهارگانه: خون، بلغم، سودا، صفرا. ج. اخلاط.

                پیمایش به بالا