خیم

[ په. ] (اِ.)
۱- خوی، طبیعت.
۲- استفراغ، قی.

    خیم

    (اِ.)
    ۱- زخم، جراحت.
    ۲- چرک گوشه چشم.

      خیم

      (خِ یَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خیمه ؛ چادرها، سراپرده‌ها.

        خیمه

        (خِ مِ) [ ع. خمیه ] (اِ.) چادر، سراپرده. ؛ ~روی آب زدن کنایه از: کار بی ثبات یا زیان آور کردن.

          خیمه

          شب بازی (~. شَ) [ ع – فا. ] (اِمر.) نمایش عروسکی. یکی از هنرهای نمایشی که در آن عروسک‌ها را از پشت پرده یا خیمه کوچکی به وسیله سیم یا نخ به حرکت درآورند و یک تن از داخل خیمه به زبان آن‌ها سخن گوید.

            خیمه زدن

            (~. زَ دَ) [ ع – فا. ]
            ۱- چادر زدن.
            ۲- در جایی ساکن شدن.
            ۳- فنُی در کشتی.

              خیو

              [ په. ] (اِ.) آب دهان، تف. خدو و خوی نیز گویند.

                خیول

                (خُ) [ ع. ] (اِ.) جِ خیل.
                ۱- گروه اسبان.
                ۲- گروه سواران.
                ۳- لشکرها، سپاه‌ها.

                  د

                  (دِ) (ق.) (عا.) برای تأکید قبل یا بعد از فعل امر درآید: د برو، د زود باش، نزن د.

                    د

                    (حر.) حرف دهم از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۴ می‌باشد.

                      پیمایش به بالا