آبج

(بَ) (اِ.)
۱- نشانه کمان گروهه.
۲- آلتی در زراعت. آبچ نیز گویند.

    آبجی

    [ تر. ] (اِ.)۱ – خواهر.
    ۲- مخففِ آغاباجی.

      آبچین

      (اِمر.)
      ۱- حوله.
      ۲- پارچه‌ای که مرده را پس از غسل با آن خشک می‌کنند.
      ۳- کاغذ آب خشک کن.

        آبخسب

        (خُ) (اِفا. اِمر.) چارپایی که چون آب ببیند در آن بخسبد و این از عیوب چارپایان است.

          آبخست

          (خَ یا خُ)
          ۱- (اِمر.) جزیره.
          ۲- میوه‌ای که بخشی از آن فاسد شده ب اشد.
          ۳- (ص مر.) مردم بدسرشت.

            آبخواره

            (خا ر ِ) (ص فا. اِمر.)
            ۱- هر ظرفی که بتوان در آن آب یا شراب خورد.
            ۲- آشامنده آب.

              آبخور

              (خُ) (اِمر.)
              ۱- سرچشمه و محلی که از آن جا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور.
              ۲- قسمت، نصیب.
              ۳- موی اضافی سبیل.

                آبخورد

                (خُ)
                ۱- (مص مر.) آب خوردن.
                ۲- (اِمر.) آبخور، آبشخور.
                ۳- بهره، نصیب.

                  پیمایش به بالا