دنبلان
(دُ بَ) (اِ.) بیضه چهارپایان حلال گوشت.
(دُ بِ) (اِ.)
۱- دمبه، جزیی از بدن گوسفند که به جای دم در انتهای خلفی تنه او آویخته و محتوی چربی است.
۲- پیه، چربی. ؛ ~گذار کردن نوعی رَمل و جادو برای از میان برداشتن یا آسیب رساندن به کسی. با دُنبه آدمکی درست میکردند و با نیت آسیب رساندن به آن شخص، آدمک را میسوزاندند. ؛ ~ دادن کنایه از: فریب دادن، فریفتن.
(دِ) [ معر. عبر. اِرمی. دنحا ] (اِ.) روز ششم ماه کانون الا´خر روزه عید دنح مسیحیان است. گویند که یحیی بن زکریا، در این روز مسیح را در آب معمودیه به نهر اردن غسل تعمید داد.
(~.) (اِ.)
۱- استخوان پهلو، دنده.
۲- دندان.
۳- افزاری است جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچهای که بافند و از هر دندانه تاری میگذرانند.
(دَ) [ په. ] (اِ.) بخش سخت و محکم در دهان جانوران که عمل جویدن را انجام میدهد. ؛~ کسی گیر کردن کنایه از: عاشق یا خواهان شدن. ؛ ~ تیز کردن کنایه از: آماده یا خواستار به دست آوردن چیزی شدن. ؛ ~روی جگر گذاشتن کنایه از: شکیبایی کردن. ؛~ کندن (کشیدن) کنایه از: صرف نظر کردن، قطع علاقه کردن.