غمد

(غِ) [ ع. ] (اِ.) نیام شمشیر، غلاف تیغ.

    غمر

    (غَ مْ) [ ع. ] (مص م.)
    ۱- بالا آمدن و فرا گرفتن آب چیزی را.
    ۲- زیاده روی کردن در احسان به کسی.

      غمر

      (غُ مْ) [ ع. ] (ص.)
      ۱- ناآزموده، بی تجربه.
      ۲- گول، احمق.

        غمر

        (غَ مِ) [ ع. ] (ص.) آلوده به چربی، چربش آلود.

          غمره

          (غَ رَ) [ ع. غمره ] (اِ.)
          ۱- شدت، سختی.
          ۲- انبوهی مردم.

            غمز

            (غَ مْ زْ) [ ع. ]
            ۱- (مص ل.) با چشم و ابرو اشاره کردن.
            ۲- سخن چینی کردن.
            ۳- (مص م.) آشکار کردن راز کسی.
            ۴- (اِ.) ناز و کرشمه.

              غمزه

              (غَ زِ) [ ع. غمزه ]
              ۱- (مص ل.) یک بار با چشم یا ابرو اشاره کردن.
              ۲- (اِمص.) اشاره با چشم و ابرو.
              ۳- پلک زدن از روی ناز و کرشمه.

                Scroll to Top