محیص

(مَ) [ ع. ]
۱- (ص.) نیزه جلا داده.
۲- (اِمص.) خلاص، رهایی.
۳- (اِ.)گریزگاه

    محیط

    (مُ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- فراگیرنده، احاطه کننده.
    ۲- پاره خطی که دور سطحی را فرا می‌گیرد.
    ۳- آگاه و باخبر.

      محیق

      (مَ) [ ع. ] (اِ.) پیکان باریک و تیز.

        مخ

        (مُ) (اِ.)
        ۱- زنبور.
        ۲- آتش.

          مخ

          (~.) (اِ.)
          ۱- لگام سنگین که بر اسب یا استر سرکش بزنند.
          ۲- بید (حشره).

            مخ

            (مُ خّ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- مغز، مغزسر.
            ۲- دو نیم کره مغزی را گویند که قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب است و در کاسه سر و در قسمت بالا و جلو آن قرار گرفته‌است.
            ۳- اصل میانه هر چیز. ؛ ~ کسی را خوردن (کن.) با گفتگوی زیاد او را خسته کردن. ؛~ کسی سوت کشیدن (کن.) دچار شگفتی شدن.

              پیمایش به بالا