مقتضب

(مُ تَ ضَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- قطع شده، بریده.
۲- شعری که به بدیهه گفته شود.

    مقتضی

    (مُ تَ ضا) [ ع. ]
    ۱- (اِمف.) اقتضا شده.
    ۲- تقاضا شده، درخواست شده.
    ۳- (ص.) در فارسی لازم، لازمه.

      مقتضی

      (مُ تَ) [ ع. ]
      ۱- (اِفا.) اقتضاکننده، تقاضاکننده.
      ۲- شایسته، درخور.
      ۳- مطابق، موافق.
      ۴- سبب، موجب.

        مقتضیات

        (~.) [ ع. ] (اِفا.) جِ مقتضیه.
        ۱- اقتضاکننده‌ها.
        ۲- شایسته‌ها.
        ۳- حاجات، ضرورت.

          مقتفی

          (مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) از پی کسی رونده، در پی در آینده، پیروی کننده.

            مقتل

            (مَ تَ) [ ع. ] (اِ.) جای کشتن. ج. مقاتل.

              مقتنص

              (مُ تَ نَ) [ ع. ]
              ۱- (اِمف.) شکار شده، صید شده.
              ۲- (اِ.) آنچه شکار کنند.

                پیمایش به بالا