(مُ حَ لّ) [ ع. ] (ص.) ۱- حل شده. ۲- در فارسی برچیده شده، نیست شده.
(مُ حَ) [ ع. ] (اِفا.) کج، خمیده. ؛خط ~ خطی است که نه راست باشد نه شکسته.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) تراشیده شده، نجاری شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گلو بریده، نحر کرده شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) شوم، بدیمن.
(مَ) [ ع. ] (اِ مف.) سخن یا شعری که از دیگری باشد و به خود نسبت دهند.
(مُ خَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) فریفته شونده، گول خورنده.
(مِ خَ) [ ع. ] (اِ.) سوراخ بینی. ج. مناخر.
(مُ خَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) پاره شونده، دریده گردنده.
(مُ خَ رِ) [ ع. ] (ص.) بریده، شکافته.