بخور

(بِ یا بُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- هر ماده‌ای که در آتش ریزندو بوی خوش دهد.
۲- صمغ درخت روم که بخور آن خوشبو است.
۳- در فارسی، هر دارویی که جوشانده و بخار آن استشمام گردد.
۴- بخار آب گرم یا داروی جوشانده که برای مرطوب کردن و ضدعفونی کردن هوا مورد استفاده قرار گیرد.

    بخور

    (بُ خُ) (ص.)
    ۱- رنگ خاکستری سیر.
    ۲- هر چیز به رنگ خاکستر.

      بخیده

      (بَ دِ)(ص مف.) پنبه زده شده ؛ حلاجی شده.

        بخیل

        (بَ) [ ع. ] (ص.) چشم تنگ، خسیس. ج. بخلاء.

          بخیه

          (بَ یِ) (اِ.)
          ۱- کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند.
          ۲- دوختن بخشی از بدن که در اثر عمل جراحی شکافته شده باشد. ؛ اهل ~ اهل فن، صاحب سررشته، وارد به کار. ؛ ~ به آب دوغ زدن کنایه از: زحمت بی هوده کشیدن، کاری بی حاصل کردن.

            بد

            (بُ دّ) [ ع. ] (اِ.) چاره، گریز.

              بد

              (بَ یا بُ) [ په. ]
              ۱- (ص.) مهتر، سرور بزرگ.
              ۲- (پس.) دارنده، صاحب، خداوند مانند: سپهبد.

                پیمایش به بالا