بلامانع

(بِ نِ) [ ع. ] (ق.) به آسانی، به راحتی، بدون مشکل.

    بلانسبت

    (~. نِ بَ) [ ع. ] (ق.) بدون نسبت. ضح – در استعمال کلمه یا جمله‌ای نا به جا و غیرمناسب برای این که به مخاطب برنخورد گویند.

      بلاهت

      (بَ هَ) [ ع. بلاهه ] (اِمص.)
      ۱- کم خردی.
      ۲- ضعف تدبیر، سستی رأی.

        بلبال

        (بَ) [ ع. ]
        ۱- (اِ.) شدت اندوه و غم. وسوسه.
        ۲- (اِمص.) برانگیختگی، تحریک – کردگی.

          بلبال

          (بِ) [ ع. ]
          ۱- (مص ل.) سخت اندوهگین ش دن.
          ۲- وسوسه ناک شدن.
          ۳- (مص م.) برانگیختن، تحریک کردن.

            بلبرینگ

            (بُ بِ) [ انگ. ] (اِمر.)کاسه ساچمه‌ای که برای کم کردن نیروی اصطکاک و تبدیل لغزیدن به چرخیدن در قسمت‌های مختلف گردنده ماشین‌ها و ابزارها از آن استفاده کنند.

              بلبشو

              (بَ بَ)(اِ.) آشفتگی، بی نظمی، آشوب ؛ هرج و مرج.

                بلبل

                (بُ بُ) (اِ.) پرنده‌ای کوچک از تیره توکا با سطح پشتی قهوه‌ای خوش رنگ و یک دست و سطح شکمی مایل به خاکستری کم رنگ که در ناحیه گلو و شکم به سفیدی می‌گراید. به خاطر آواز زیبایش معروف است.

                  بلبله

                  (بُ بُ لِ) (اِ.)
                  ۱- ظرف آب لوله دار.
                  ۲- کوزه شراب.
                  ۳- قهوه جوش.

                    پیمایش به بالا