بلق

(بَ لَ یا لْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) پیسه گردیدن، سپید دست و پا شدن تا ران.
۲- (اِمص.) پیسگی، سیه سپیدی، ابلقی.

    بلک

    (بِ لَ) (اِ.)
    ۱- تحفه، ارمغان.
    ۲- میوه تازه.
    ۳- جامه نو.

      بلک

      (بُ) (اِ.) چشم درشت برآمده.

        بلک

        (بِ لَ) (اِ.) مخففِ بیلک، تیر، پیکان.

          بلکک

          (بِ کَ) (اِ.) آب نیم گرم. بلکل و بنکل هم گفته‌اند.

            بلکن

            (بَ کَ یا بُ لُ کَ) (اِ.)
            ۱- منجنیق.
            ۲- سر دیوار.

              بلکه

              (بَ کِ) (ق.)
              ۱- شاید.
              ۲- به علاوه.
              ۳- باشد که.
              ۴- برخلاف، برعکس.

                پیمایش به بالا