تابع

(بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- پس رو، پیرو.
۲- فرمان بردار، مطیع.
۳- در ریاضی هرگاه میان دو تغییرپذیر چنان بستگی وجود داشته باشد ک ه تغییر یکی در دیگری تغییری پدید آورد؛ نخستین را متغیر اصلی و دومی را متغیر تابع یا «تابع» گویند. ؛ ~ مهمل لفظ مهملی است که بعد از یک لفظ موضوع می‌آید و اغلب حروف آن با حروف متبوعش یکی است. مثل: چراغ مراغ، کتاب متاب، دهاتی مهاتی.

    تابعه

    (بِ عِ) [ ع. ] (اِفا.) به باور قدما جن یا پری که همزاد انسان باشد.

      تابعی

      (بِ یّ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به تابع، آن که اصحاب رسول (ص) را دیده.

        تابعیت

        (بِ یَّ) [ ع. ] (مص جع.)
        ۱- پیروی کردن، اطاعت کردن.
        ۲- از افراد یک کشور و دولت بودن.

          تابعین

          (بِ) [ ع. ] (اِ.) جِ تابع.
          ۱- تابعان.
          ۲- آنان که اصحاب رسول را دیده باشند.

            تابل

            (بِ) [ ع. ] (اِ.)چیزهایی که برای خوشبو کردن غذا به کار برند. ج. توابل.

              تابلو

              (لُ) [ فر. ] (اِ.)
              ۱- صفحه نقاشی.
              ۲- تخته‌ای سیاه یا سبز در کلاس درس.
              ۳- صفحه‌ای از جنس فلز، پلاستیک… که نام یا مشخصات محلی روی آن قید شده باشد.
              ۴- (عا.) بسیار متمایز و مشخص.

                پیمایش به بالا