تحت الحنک

(~. حَ نَ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- زیر چانه.
۲- بخشی از دستار یا عمامه که پس از گذراندن از زیر چانه، به دور سر می‌بندند.

    تحت الشعاع

    (تَ تَ شُّ) [ ع. ]
    ۱- (ق مر.) زیر پرتو.
    ۲- اجتماع آفتاب و ماه در یک برج (نجوم.)
    ۳- آن چه که بر اثر پیدایش چیزی دیگر از رونق افتاده.

      تحت الفظی

      (تَ تُ لْ لَ) [ ع – فا. ] (ص.) ویژگی ترجمه یا معنایی که کلمه به کلمه و بدون توجه به معنای کلی اثری ترجمه یا تفسیر شده‌است.

        تحتم

        (تَ حَ تُّ) [ ع. ] (مص ل.)
        ۱- لازم گشتن.
        ۲- چیزی را بر خود واجب کردن.
        ۳- شادمانی کردن.

          تحجم

          (تَ حَ جُّ) [ ع. ] (مص ل.)
          ۱- بیرون برآمدن هرچیز.
          ۲- حجامت کردن.
          ۳- برآمدن پستان.

            پیمایش به بالا