صفت

بلغده

(بَ غَ دِ) (ص.) بالای هم نهاده، جمع کرده.

    بلاگردان

    (بَ. گَ) [ ع. ] (ص فا.)
    ۱- دفع کننده بلا.
    ۲- حافظ.
    ۳- چیزی که بلا را از آدمی دور گرداند، صدقه، قربانی.

      بلاده

      (بَ دِ)(ص.) = بلایه:
      ۱- بدکار.
      ۲- فاسق.
      ۳- روسپی.

        بلاتکلیف

        (~. تَ) [ ع. ] (ص.)آن که نداند چه کار باید بکند، بدون تکلیف.

          بکر

          (بِ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- دختر دوشیزه.
          ۲- تازه، دست نخورده.
          ۳- اندیشه نو.

            بقیه الله

            (بَ یَّ تُ لْ لا) [ ع. ] (ص مر. اِمر.) باقی مانده خدا، باقی گذاشته خدا از چیزهای خوب و حلال.

              پیمایش به بالا