صفت

آبخواره

(خا ر ِ) (ص فا. اِمر.)
۱- هر ظرفی که بتوان در آن آب یا شراب خورد.
۲- آشامنده آب.

    آبخست

    (خَ یا خُ)
    ۱- (اِمر.) جزیره.
    ۲- میوه‌ای که بخشی از آن فاسد شده ب اشد.
    ۳- (ص مر.) مردم بدسرشت.

      آبدار

      (ص.)
      ۱- آبدار باشی، ساقی.
      ۲- گیاه و میوه پرآب.
      ۳- تیز، برُنده.
      ۴- فصیح و روان.
      ۵- سخت، محکم، غلیظ. صفتی برای دشنام، سیلی.

        آبادان

        [ په. ] (ص مر.)
        ۱- معمور، دایر.
        ۲- مزروع، کاشته.
        ۳- پر، مشحون.
        ۴- سالم، تندرست.
        ۵- مأمون، ایمن.
        ۶- مرفه.
        ۷- شهر آبادان.

          آباد

          [ په. ] (ص.)
          ۱- معمور، دایر.
          ۲- مزروع، کاشته.
          ۳- پر، سرشار.
          ۴- سالم.
          ۵- منظم، سامان.
          ۶- شادمان، خرم.
          ۷- مرفه.

            پیمایش به بالا