اسم

تابوغ

[ تر. مغ. ] (اِ.) سلام خاص که مغولان سلاطین و خوانین را می‌دادند، بدین طریق که با سر برهنه یک گوش را به دست گرفته کرنش می‌کردند.

    تابین

    (بِ) (اِ.) زیردست، سربازی که درجه ندارد.

      تابعه

      (بِ عِ) [ ع. ] (اِفا.) به باور قدما جن یا پری که همزاد انسان باشد.

        تابعین

        (بِ) [ ع. ] (اِ.) جِ تابع.
        ۱- تابعان.
        ۲- آنان که اصحاب رسول را دیده باشند.

          تابل

          (بِ) [ ع. ] (اِ.)چیزهایی که برای خوشبو کردن غذا به کار برند. ج. توابل.

            تاباق

            (اِ.) چوب دستی را گویند و آن چوب گنده‌ای است که بیشتر قلندران بر دست گیرند.

              تاباک

              (اِ.) = تاپاک. تپاک. تپ:
              ۱- تپیدن و اضطراب و بی قراری.
              ۲- تب داشتن.

                Scroll to Top