اسم

تابع

(بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- پس رو، پیرو.
۲- فرمان بردار، مطیع.
۳- در ریاضی هرگاه میان دو تغییرپذیر چنان بستگی وجود داشته باشد ک ه تغییر یکی در دیگری تغییری پدید آورد؛ نخستین را متغیر اصلی و دومی را متغیر تابع یا «تابع» گویند. ؛ ~ مهمل لفظ مهملی است که بعد از یک لفظ موضوع می‌آید و اغلب حروف آن با حروف متبوعش یکی است. مثل: چراغ مراغ، کتاب متاب، دهاتی مهاتی.

    تاباق

    (اِ.) چوب دستی را گویند و آن چوب گنده‌ای است که بیشتر قلندران بر دست گیرند.

      تا

      [ په. ] (اِ.) مثل، مانند.

        تا

        [ په. ] (اِ.) تخته، ورق، طاق، طاقه.

          تا

          [ په. ] (اِ.)
          ۱- خمیدگی کاغذ و پارچه، شکن.
          ۲- لا، ورق.
          ۳- فرد، یک، نقیض جفت.۴ – لنگه چیزی، نیمه بار.

            تا

            (اِ.)
            ۱- تار، مو.
            ۲- تار، سیم.

              Scroll to Top