اسم

مردف

(مُ رَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) شعری که علاوه بر قافیه، ردیف هم داشته باشد.

    مردکه

    (مَ دِ کِ) (اِمصغ.) = مرتیکه: مردک، برای توهین و تحقیر به کار می‌رود.

      مردگیران

      (مَ) (اِمر.) جشنی بود در ایران باستان که در پنج روز آخر اسنفدارماه بر پا می‌شد. در این پنچ روز زنان بر مردان مسلط بودند و هر آرزویی که می‌کردند تحقق می‌یافت ؛ از این رو آن را مردگیران گفتند.

        مردم

        (مَ دُ) [ په. ] (اِ.)
        ۱- انسان، آدمی.
        ۲- مردمک چشم. ج. مردمان.

          مرخم

          (مُ رَ خَّ) [ ع. ] (اِمف.)
          ۱- کوتاه شده.
          ۲- کلمه‌ای که دنباله آن بریده شده باشد.

            مرخی

            (مُ رَ خّ) [ ع. ] (اِفا.)
            ۱- سست کننده.
            ۲- دارویی را گویند که به قوت حرارت و رطوبت خود قوام اعضای کثیفه المسام را نرم و مسامات آن را وسیع بگرداند تا آن که به سهولت و آسانی فضول مجتمعه و محتبسه در آن‌ها دفع شود، مانند ضماد شوید (شبت) و بذر کتان.

              مرد

              (مَ رَ دّ) [ ع. ]
              ۱- (مص م.) بازگردانیدن.
              ۲- (اِمص.) رد، بازگشت.

                مرد

                (مَ) [ په. ] (اِ.)
                ۱- مقابل زن. ج. مردان.
                ۲- کنایه از: شجاع، دلیر، بخشنده.

                  Scroll to Top