اسم

کبیتک

(کُ بَ تَ) (اِ.) آلتی که آسیا را بدان تیز کنند؛ آسیازنه.

    کبش

    (کَ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- قوچ، گوسفند شاخ دار.
    ۲- مهتر و بزرگ قوم. ج. اکباش. کبوش.

      کبک

      (کَ) (اِ.) پرنده‌ای است وحشی با دم کوتاه و پرهایی به رنگ خاکی که زیبایی راه رفتنش مَثَل است. ؛ ~ کسی خروس خواندن کنایه از: شاد و شنگول بودن آن کس.

        کبکاب

        (کَ) (اِ.) نوعی خرمای درشت و سیاه و پرشهد.

          کبکبه

          (کَ کَ بَ) [ ع. کبکبه ] (اِ.)
          ۱- جماعت مردم، گروه سواران و شتران.
          ۲- عظمت و شوکت و جلال.

            کبل

            (کَ بَ) (اِ.) کول، پوستینی که از پوست گوسفند درست کنند.

              کبه

              (کُ یا کَ بّ) (اِ.) = کُپّه:
              ۱- برآمدگی، قبه.
              ۲- شاخ حجامت.

                کبوتر

                (کَ تَ) (اِ.) پرنده‌ای است حلال گوشت که دارای قدرت پرواز زیاد است و انواع گوناگون دارد، کفتر. ؛ ~ با ~باز با باز دستور مجالست با هم خوی و هم زبان.

                  Scroll to Top