اسم

فلج

(فَ لَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کجی پای.
۲- در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن.

    فلاخن

    (فَ خَ) (اِ.) = فلاخان: قلاب سنگ، ابزاری برای پرتاب کردن سنگ و آن رشته‌ای بوده که آن را از نخ یا ابریشم می‌بافتند، فلخم و فلخمه و فلماخن و فلخمان نیز گفته‌اند.

      فلاسک

      (فِ سْ کْ) [ فر. ] (اِ.)
      ۱- بطری، قمقمه.
      ۲- ظرفی در دار و دو جداره برای خنک نگه داشتن آب یا گرم نگه داشتن چای، دمابان (فره).

        فلاش

        (فِ) [ انگ. ] (اِ.) وسیله‌ای که بر دوربین عکاسی نصب می‌شود و هنگامی که نور کافی برای عکس گرفتن موجود نباشد معمولاً به طور خودکار همراه دوربین عمل می‌کند، دِرَخش (فره).

          فلاش بک

          (~. بَ) [ انگ. ] (اِ.) شگردی سینمایی در بیان داستان که طی آن فیلم، واقعه زمان حاضر را رها می‌کند و به نمایش حوادث گذشته داستان می‌پردازد.

            فلاش تانک

            (~.) [ انگ. ] (اِ.) مخزن آب شست و شو دهنده توالت که وقتی دسته آن را بکشند یا بچرخانند، آب را با فشار در توالت تخلیه می‌کند و سپس به طور خودکار پر می‌کند.

              فلاشر

              (فِ ش) [ انگ. ] (اِ.) دستگاهی که به طور متناوب و همزمان چراغ‌های راهنمای جلو و عقب خودرو را روشن و خاموش می‌کند.

                فلاشری

                (فِ ش) [ فر. ] (اِ.) مرضی مهلک مخصوص کرم ابریشم که معمولاً در آخرین مرحله زندگی این کرم پیدا می‌شود. بر اثر این مرض کرم‌های ابریشم دراز اندام و بی حرکت شده بوی عفنی می‌دهند و پس از مردن سیاه می‌شوند. به همین جهت این مرض را سیاه میر نیز می‌گویند.

                  Scroll to Top