اسم

فخذ

(فَ یا فِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- ران. ج. افخاذ.
۲- خویشاوندان مرد که از نزدیک ترین عشیره او باشد. ج. افخاذ.

    فخر

    (فَ خْ) [ ع. ]
    ۱- (مص ل.)نازیدن، مباهات کردن.
    ۲- (اِمص.) بزرگ منشی، افتخار.

      فجور

      (فُ) [ ع. ]
      ۱- (مص ل.) گناه کردن، زنا کردن.
      ۲- (اِمص.) سرپیچی از حق، تباهکاری.

        فجیعت

        (فَ عَ) [ ع. فجیعه ] (اِ.)
        ۱- سختی.
        ۲- اندوه، دردناک. ج. فجایع.

          فچفچه

          (فُ چْ فُ چِ)(اِ.)پچ پچ، پچپچه، سخنی که بر سر زبان‌ها افتاده باشد و مرد م درِ گوشی و آهسته به یکدیگر بگویند، نجوا.

            فحش

            (فُ حْ) [ ع. ]
            ۱- (مص ل.) بدی را از حد گذراندن، بسیار بد کردن.
            ۲- (اِ.) دشنام، ناسزا.

              فحشا

              (فَ) [ ع. فحشاء ] (اِ.)
              ۱- گناه، کار زشت.
              ۲- زنا.

                فحص

                (فَ حْ) [ ع. ]
                ۱- (مص م.) کاویدن، جستجو کردن.
                ۲- (اِمص.) کاوش، جستجو.

                  Scroll to Top