اسم

صماخ

(ص) [ ع. ] (اِ.) پرده گوش، سوراخ گوش.

    صمصام

    (صَ) [ ع. ] (اِ.) شمشیر برنده، تیغی که خم نشود.

      صمغ

      (صَ) [ ع. ] (اِ.) مایع چسبناک و لزجی که از بدنه برخی درختان خارج می‌شود.

        صمم

        (صَ مَ) [ ع. ]
        ۱- (مص ل.) ناشنوا شدن.
        ۲- (اِمص.) ناشنوایی.

          صناب

          (صَ) [ ع. ] (اِ.) نان خورشی که از خردل و زبیب ترتیب دهند. ؛ ~بری: گونه‌ای تره – تیزک که بدان تره تیزک صحرایی گویند.

            صلع

            (صَ) [ ع. ]
            ۱- (مص ل.) ریختن موهای جلوی سر.
            ۲- (اِمص.) بی مویی جلوی سر.

              صلم

              (صَ) [ ع. ] (اِمص.)
              ۱- بریدگی، قطع (گوش و بینی).
              ۲- در علم عروض اسقاط وتد مفعولات است، «مفمو» بماند. «فع لن» به جای آن بنهند و فع لن چون از مفعولات خیزد، آن را «اصلم» خوانند.

                صلات

                (ص) [ ع. ] (اِ.) جِ صل ؛ عطاها، جوایز.

                  Scroll to Top