اسم

صفصف

(صَ صَ) [ ع. ] (اِ.) زمین هموار، زمین هامون و نرم.

    صفع

    (صَ) [ ع. ]
    ۱- (مص م.) سیلی زدن کسی را.
    ۲- نرم پس گردنی زدن.
    ۳- (اِ.) پشت گردنی.

      صفه

      (صُ فَّ) [ ع. صفه ] (اِ.) خانه تابستانی سقف دار.

        صفاهان

        (ص) (اِ.)
        ۱- سپاهان، اسم شهر اصفهان.
        ۲- یکی از نواهای موسیقی قدیم.

          صفت

          (ص فَ) [ ع. صفه ]
          ۱- (مص م.) چگونگی کسی یا چیزی را گفتن.
          ۲- ستودن.
          ۳- (اِمص.) بیان حال.
          ۴- چگونگی، چونی.
          ۵- (اِ.) باطن، معنی.
          ۶- خلق و خوی.
          ۷- کلمه‌ای است که به اسم افزوده می‌شود تا حالت و چگونگی آن را بیان کند. ج. صفات.

            صفح

            (صَ فْ) [ ع. ]
            ۱- (مص ل.) درگذشتن از گناه کسی.
            ۲- روی گردانیدن.
            ۳- (اِ.) طرف و کناره چیزی.

              صف

              (~.) [ ع. ] (اِ.) ایوان خانه و دالان، صفه.

                صفاء

                (صَ) [ ع. ]
                ۱- (مص ل.) پاک و بی غش شدن.
                ۲- (اِمص.) پاکیزگی.
                ۳- خلوص، یکرنگی.
                ۴- خوشی.
                ۵- طراوت.

                  Scroll to Top