حشم

(حَ شَ) [ ع. ] (اِ.) خویشان و بستگان و خدمتگزاران شخص.

    حشمت

    (حِ مَ) [ ع. حشمه ] (اِ.) عظمت، شکوه.

      حشو

      (حَ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- آن چه که با آن درون چیزی را پر کنند.
      ۲- مردم فرومایه و پست.
      ۳- کلام زاید که در وسط جمله واقع شود و حذف آن به معنای جمله لطمه‌ای وارد نکند.

        حشیش

        (حَ) [ ع. ] (اِ.)
        ۱- گیاه خشک.
        ۲- بنگ ؛ سرشاخه‌های گل دار گیاه شاهدانه که پس از خشک کردن و آماده کردن به طرق مخصوص آن را به صورت جویدن یا تدخین مورد استفاده قرار می‌دهند.

          حصار

          (حِ) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- دیوار، دیوارِ قلعه.
          ۲- بارو، باره.

            حصاری

            (حِ) [ ع – فا. ] (ص نسب.)
            ۱- زندانی، محصور.
            ۲- منسوب به شهر حصار در ماورالنهر که زیبارویانش معروف بودند.

              پیمایش به بالا