حنفی

(حَ نَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به ابوحنیفه، یکی از چهار مذهب اهل تسنن.

    حنق

    (حَ نَ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- کینه، دشمنی.
    ۲- خشم شدید.

      حنک

      (حَ نَ) [ ع. ] (اِ.) زیر گلو، ج. احناک.

        حنوط

        (حَ) [ ع. ] (اِ.) دارویی معطر مانند کافور که پس از غسل میت به جسد می‌زنند تا دیرتر متلاشی شود.

          حنیف

          (حَ نِ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- راست، مستقیم.
          ۲- معتقد به اسلام.

            حنین

            (حَ) [ ع. ] (مص ل.)
            ۱- بانگ کردن از شادی یا اندوه.
            ۲- مهر، اشتیاق.

              حوا

              (حَ وّ) [ ع. ] (ص.) زن گندمگون.

                حوادث

                (حَ دِ) [ ع. ] (اِ.) جِ حادثه ؛ پیشامدها، وقایع.

                  حواری

                  (حَ) [ ع. ] (ص. اِ.)
                  ۱- یار مخلص.
                  ۲- کسی که پیغمبر را یاری کند.
                  ۳- هر یک از یاران عیسی که مبلغ دین او بودند. ج. حواریون، حواریین.

                    پیمایش به بالا