ابلک

(اَ لَ) (اِ.) گیاهی از تیره اسفناجیان که در بیابان‌های خشک روید و شاخه‌های بسیار دارد و دارای دانه‌های دو شاخ است که باد آن را به آسانی از جا می‌کند.

    ابلگ

    (اَ بَ لَ یا اَ بِ لْ) (اِ.) شراره آتش.

      ابله

      (اَ لَ) [ ع. ] (ص.) کم خرد، نادان، ناآگاه، پَپَه، پخمه.

        ابلهانه

        (اَ لَ نِ) [ ع – فا. ] (ص. ق.)از روی نادانی و نابخردی و حماقت.

          ابلوج

          (اِ) [ معر. ] (اِ.) قند سفید، شکر سفید.

            ابلی

            (اَ بُ) (اِ.) (عا.) مخفف «ابوالقاسم» است و بیشتر آن را در مقام کوچک شمردن و خطاب به آشنا و خویشاوند که با او رو دربایستی نداشته باشند به کار می‌برند.

              پیمایش به بالا