احمقانه

(اَ مَ نِ) [ ع – فا. ] (ق.) به شیوه احمق، بی خردانه، سفیهانه.

    احناء

    ( اَ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- اطراف.
    ۲- چیزهای کج و معوج و بی قواره.

      احنف

      (اَ نَ) [ ع. ] (ص.) انسان یا حیوانی که پایش کج باشد.

        احوال

        ( اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حال.
        ۱- حال‌ها، وضع‌ها.
        ۲- چگونگی مزاج.
        ۳- کار و بار.
        ۴- سرگذشت.

          احوال پرسی

          (~. پُ) [ ع – فا. ] (حامص.) پرسش از چگونگی وضع و کار و بار کسی، پژوهش و سوال از صحت و بیماری کسی.

            احوال شخصیه

            (~ِ شَ یِ) [ ع. ] (اِمر.) مجموع صفات انسان که به اعتبار آن، شخص در اجتماع دارای حقوق شده و آن حقوق را اجرا کنند مانند: تابعیت، ازدواج، اقامتگاه، اهلیت و غیره.

              احول

              (اَ وَ) [ ع. ]
              ۱- (ص.) لوچ، دو بین، کسی که همه چیز را دوتایی می‌بیند.
              ۲- (ص تف.) حیله گر، چاره گرتر.

                احیاء

                ( اَ) [ ع. ] (ص.) جِ حی.
                ۱- زندگان.
                ۲- قبیله‌ها، خاندان‌ها.

                  احیاء

                  ( اِ) [ ع. ]
                  ۱- (مص م.) زنده کردن.
                  ۲- آباد کردن زمین.۳ – (مص ل.) شب را به عبادت گذرانیدن.
                  ۴- شب زنده داری کردن.
                  ۵- (اِمص.) زندگی.

                    پیمایش به بالا