اسم

ابد

(اَ بَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- زمانی که آن را نهایت نباشد، همیشه جاوید. مق ازل.
۲- قدیم، ازلی. ؛حیات ~ زندگی جاوید.

    ابدان

    ( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ بدن ؛ بدن‌ها، تن‌ها.

      ابتهاج

      (اِ تِ) [ ع. ]
      ۱- (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن.
      ۲- (اِمص.) شادی، خوشی.
      ۳- راه راست خواستن.
      ۴- گشاد کردن راه.

        ابتهال

        (اِ تِ) [ ع. ]
        ۱- (مص ل.) دعا کردن، زاری کردن.
        ۲- (اِمص.) زاری، به زاری دعا کردن.

          اباقا

          ( اِ) [ تر – مغ. ] (اِ.) = آباقا: برادر مهتر یا کهتر پدر. آباقا.

            ابام

            ( اَ) (اِ.)قرض، دین. وام و اوام نیز گویند.

              ابان

              ( اَ) (اِ.) آبان، هشتمین ماه سال خورشیدی.

                ابتث

                (اَ تَ) [ ع. ] (اِ.) اصطلاحاً حروف هجای عربی را که به ترتیب «الف»، «ب»، «ث» مرتب شده و به «ی» ختم می‌شود «ابتث» نامند؛ مق ابجد. و ترتیب آن‌ها از این قرار است: أ ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و هٔ. ایرانیان در این میان حروف ذیل را افزوده‌اند: «پ» بین «ب» و «ت»؛ «چ» بین «ج» و «ح»؛ «ژ» بین «ز» و «س»؛ «گ» بین «ک» و «ل».

                  ابتدا

                  (تِ) [ ع ابتداء. ] (مص ل.) (اِ.)
                  ۱- شروع و اول هرکار و هرچیز، آغاز، نخست. اول، مبداء. مق انتها.
                  ۲- آغاز کردن، شروع کردن.
                  ۳- در علم نحو عاری کردن لفظ از عوامل لفظی برای اسناد. ؛~ به ساکن الف – آوردن کلمه‌ای که حرف اول آن ساکن باشد. ب – بی مقدمه، ناگهانی.

                    Scroll to Top