اسم

مفخر

(مَ خَ) [ ع. ] (اِ.) هرچه بدان فخر کنند.

    مفخم

    (مُ فَ خَّ) [ ع. ] (اِمف.)
    ۱- بزرگ داشته شده.
    ۲- بزرگوار، بزرگ.

      مفر

      (مَ فَ رّ) [ ع. ] (اِ.) گریزگاه، جای گریز.

        مفرج

        (مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) آنکه یا آنچه که اندوه را از دل دور کند.

          مفرد

          (مُ رَ) [ ع. ] (اِ. ص.)
          ۱- تنها، یکه.
          ۲- ساده، مجرد.
          ۳- جدا، جداگانه.
          ۴- مستقل، علی حده.
          ۵- بنده، فرمانبردار.
          ۶- دلاور، یگانه.
          ۷- در دستور کلمه ایست که بر یکی دلالت کند، یکی. مق جمع. ج. مفردات.

            مفرس

            (مُ فَ رَّ) [ معر. ] (اِمف.) کلمه‌ای که از زبان دیگر به فارسی آورده شده، پارسی گردانیده.

              مفرش

              (مَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
              ۱- آنچه که روی زمین پهن کنند و روی آن بخوابند.
              ۲- جای فرش کردن.

                Scroll to Top