اسم

لخته

(لَ تِ) (اِ.) پاره‌ای از هر چیز، تکه.

    لخج

    (لَ) (اِ.) زاج سیاه که رنگزران به کار برند.

      لحیان

      (لِ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- آب کم.
      ۲- گودالی که سیل کنده باشد.

        لحیم

        (لَ حِ) [ ع. ]
        ۱- (ص.) پرگوشت، فربه.
        ۲- (اِ.) جوشی مخصوص تعمیر ظروف مسی و برنجی.

          لجین

          (لُ جَ یا جِ) [ ع. ] (اِ.) سیم، نقره.

            لچ

            (لَ) (اِ.) چهره، رخ، رخسار.

              لچک

              (لَ چَ یا چَّ) [ تر. ] (اِ.) چارقد، روسری. ؛ ~به سر کنایه از: زن، دشنامی است مردان ترسو و بی جربزه را.

                لحاظ

                (لِ) [ ع. ]
                ۱- (مص ل.) به گوشه چشم نگریستن.
                ۲- (اِمص.) نگرش، دید، ملاحظه.

                  Scroll to Top