غصه
(غُ صِّ) [ ع. غصه ] (اِ.)
۱- آن چه در گلو گیر کند و فرو نرود.
۲- اندوه گلوگیر.
(غَ رَ یا رِ) [ ع. غضاره ] (اِ.)
۱- سفال سبزی است که برای دفع چشم زخم به کار برند؛ طین حر.
۲- کاسه بزرگ ؛ ج. غضائر (غضایر).
(غَ ضَ) [ ع. غضاضه ] (اِمص.)۱ – فرو خوابانیدن چشم.
۲- تر و تازه شدن.
۳- تازه روی شدن.
۴- خواری.
۵- نقصان.
(غَ) (اِمص.) گرفته شده از عربی به معنای بی هوشی، مدهوشی. ؛~ُ ریسه رفتن به خود پیچیدن بر اثر خنده شدید و طولانی.
(غَ ژَ) (اِ.) = غجک. غچک. غیچک. قیچک: سازی است از مطلقات ذوات – الاوتار و آن دارای کاسهای است و بر سطح آن پوست کشند و به کمانه در عمل آورند و بر روی آن ده وتر (سیم) بندند.
(غُ) (اِ.) هر دانه میوه انگور که به خوشه متصل است، یک عدد از میوه انگور که به خوشه متصل است، یک حبه انگور؛ غژمه، حبه، گله، غجمه نیز گویند.