اسم

عنان

(عِ) [ ع. ] (اِ.) لگام، زمام، افسار.

    عناء

    (عَ) [ ع. ] (اِ.) رنج، زحمت، دردسر.

      عناب

      (عَ نّ) [ ع. عُنّاب ] (اِ.) تبرخون ؛ درختی است با برگ‌های کوچک و بی کرک و شفاف. گل‌هایش کوچک و زرد رنگ و شامل دم گل بسیار کوتاه است. میوه اش شفت و مایل به قرمز، شفاف و کروی است که به بزرگی یک زیتون می‌رسد و دارای طمعی بسیار مطبوع است. عناب به عنوان ملین و مسکن سرفه به کار می‌رود. چوب آن سرخ رنگ و سخت می‌باشد.

        عناد

        (عِ) [ ع. ] (مص ل.)
        ۱- ستیزه کردن، لجاج ورزیدن.
        ۲- (اِمص.) لجاج، سرکشی.
        ۳- ستیزه.

          عنادل

          (عَ دِ) [ ع. ] (اِ.) جِ عندلیب ؛ بلبلان.

            عناصر

            (عَ ص) [ ع. ] (اِ.) جِ عنصر. ؛~ اربعه چهار عنصر قدما: آب، باد، خاک و آتش.

              عمو زنجیرباف

              (عَ زَ) (اِمر.) بازی جمعی کودکانه که در آن بازیکنان دست یکدیگر را می‌گیرند و با گفتن جمله‌هایی به دور یکی از بچه‌ها که در وسط نشسته می‌چرخند و همین طور همه به نوبت در وسط حلقه‌ای که تشکیل داده می‌نشینند.

                عمود

                (عَ) [ ع. ] (اِ.)
                ۱- ستون، پایه.
                ۲- گرز.
                ۳- شاهین ترازو.
                ۴- رییس و سرور قوم.

                  Scroll to Top