اسم

عکنه

(عُ نَ یا نِ) [ ع. عنکه ] (اِ.) نورد شکم از فربهی ؛ ج. عُکن، اعکان.

    عکه

    (عَ کِّ) (اِ.) عقعق، زاغ پیسه.

      علاج

      (عِ یا عَ) [ ع. ]
      ۱- (مص م.) درمان کردن.
      ۲- (اِمص.) درمان، معالجه.
      ۳- (اِ.) چاره.

        علاقه

        (عَ قِ) [ ع. علاقه ]
        ۱- (مص م.) دوست داشتن.
        ۲- (اِمص.) دوستی.
        ۳- پیوند، ارتباط، وابستگی. جِ علائق.

          علاقه

          (عِ قِ) [ ع. علاقه ] (اِ.)
          ۱- رشته و بندی که چیزی را به آن بیآویزند.
          ۲- بند کمان و تازیانه.
          ۳- میوه‌ای که از درخت آویزان باشد؛ جِ علائق.

            علامت

            (عَ مَ) [ ع. علامه ] (اِ.)
            ۱- نشان، نشانی.
            ۲- در فارسی به معنای پرچم، درفش.
            ۳- صلیب مانندی ساخته شده از آهن با تزئینات مخصوص به خود که در محرم هنگام عزاداری پیشاپیش دسته حرکت می‌دهند.

              علانیه

              (عَ یِ) [ ع. علانیه ]
              ۱- (مص ل.) ظاهر شدن، آشکار گشتن.
              ۲- (اِ.) آشکار، ظاهر.

                عکس

                (عَ کْ) [ ع. ]
                ۱- (مص م.) برگرداندن، وارونه کردن.
                ۲- تابیدن.
                ۳- (اِ.) تصویر انسان یا هر چیز دیگری که توسط دوربین عکاسی گرفته می‌شود.

                  Scroll to Top