(حَ) [ ع. ] (ص.) ذلیل، خوار، زبون.
(حَ) [ ع. ] (ص.) سزاوار، لایق.
(حَ قَ) [ ع. حقیقه ] ۱- (اِمص.) راستی، درستی. ۲- (اِ.) اصل هر چیز.
(حَ قَ تَ نْ) [ ع. حقیقهً ] (ق.) به درستی، از روی حقیقت.
(حَ) [ ع. ] (ص نسب.) ۱- واقعی، اصلی. ۲- راست و درست.
(حَ کّ) [ ع. ] (مص م.) ۱- ساییدن. ۲- تراشیدن.
(حَ کّ) [ ع. ] (ص فا.) کسی که شکل یا نوشتهای را بر فلز یا نگین انگشتری حک کند.
(~.) [ ع – فا. ] (حامص.) حک کردن.
(حُ کّ) [ ع. ] (اِ.) جِ حاکم ؛ فرمانروایان، ولات، استانداران.
(حِ یَ) [ ع. حکایه ] ۱- (مص م.) نقل کردن مطلب یا داستانی. ۲- (اِ.) داستان، سرگذشت، قصه.